تبليغاتX
زندگی




زندگی

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب
كدهاي جاوا

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و واکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت


نويسنده: سحر مورخ: یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 2:32
|+|

دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس

دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس

دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار

دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس

دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد

دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس

دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق

دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس

دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل

دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس

نگویمت که بیامیز با من اما ، آه

بعید تر منشین از حدود زمزمه رس

که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم

که یا بسامدش این عمرها نیاید بس

کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون

قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس

برای یاختن آن به راه آزادی است

اگر نکوفته ام سر به میله های قفس


نويسنده: سحر مورخ: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 در ساعت: 1:7
|+|

با سلام گرم و صميمي به همه عزيزان بعد چند مدت يه آپ كه اميدوارم خوشتون بياد.

تقديم به ...

توي نگاه بعضي آدمها

يك ديوار بلند است.

توي نگاه بعضي آدمها خيلي كه راه بروي آن دور دورها

يك پارك پر گل هست.

توي نگاه بعضي آدم ها

يك درياي پر ازآب هست.

اما توي نگاه تو

يك شعر قشنگ هست كه من خيلي دلم مي خواست مي توانستم بخوانم و ...


نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 در ساعت: 22:36
|+|
سلام

   سلام به دوستان گلم  راستش امروز اومدم که به همتون سلامی گرم کرده باشم دلم برای همتون تنگ شده بود امیدوارم بازم بتونم آپ کنم


نويسنده: سحر مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 9:7
|+|
خداحافظی...

خداحافظی برای همیشه

 

عزیزان این آخرین آپم دیگه برای همیشه با  همتون خداحافظی میکنم

این خداحافظی خیلی سخته اما چاره ای نیست دلم برای همتون تنگ میشه

فقط ازتون یه خواهشی دارم برام دعا کنین

ممنونتون میشم

از ته دل همتون و دوست دارم

خداحافظ


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه سی ام بهمن 1386 در ساعت: 10:54
|+|
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااا چراااااااااااااااااااا چراااااااااااااااااااااااا

باید اینقدر بد بخت باشم ها!

خدا جون ازت یه خواهشی دارم

خواهش میکنم این دفعه نگو نه

دیگه بریدم بریدم بریدم بریدم

خودت لطف کن من و از این دنیا ببر

بسه دیگه خواهش میکنم

من نمی خوام دیگه زنده باشم

این و باید به کی بگم

چرا هیچکی من و درک نمی کنه لااقل تو یه ذره به ما نگاه کن و بگو که بسه اینقدر بد بختی کشیدم

خدایا                     خدایا                    خدایا                         

اصلا صدام میشنوی ها

چرا هیچی نمی گی لا اقل بگو : خفه شو

بگو نمی خوای دیگه صدام و بشنوی...


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه سی ام بهمن 1386 در ساعت: 9:51
|+|
من و تو

اگر روزی دلت خواست گریه کنی به من بگو

قول نمی دهم بتوانم بخندانمت اما می توانم با تو گریه کنم

اگر روزی خواستی از اینجا بروی نترس

به من بگو قول نمی دهم تو رو از رفتن باز دارم ولی من هم می توانم با تو بیایم

اگر روزی نخواستی صدای کسی را بشنوی به من بگو

قول می دهم سکوت کنم

اما اگر روزی صدام کردی پاسخی نشنیدی زود بیا و مرا ببین

شاید منم که به تسلای تو نیاز دارم

کاش خداوند همیشه آفتاب را به تو هدیه کند تا گرم شوی

ومهتاب را تا افسونت کند وفرشته ای همربان ونگهبان

تا هیچ چیز نتواند به تو آسیبی برساند

وخنده را تا دلخوشت کند

ودوستان صادق را تا کنارت باشند

وبالاخره اجابت خود را تا هر وقت آرزویی می کنی

برآورده سازد...


نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:16
|+|

یک بوسه نداده و یک عمر عاشقی

یک قلب بی اراده و یک عمر عاشقی

این بود آرزوی درختی که خشک شد

یک مرگ ایستاده و یک عمر عاشقی


نويسنده: سحر مورخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 در ساعت: 11:58
|+|

گاهی از تو چه پنهان دلم برای خودم تنگ می شود ... خودی که این روزها به دست فراموشی سپردمش


نويسنده: سحر مورخ: شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 در ساعت: 10:5
|+|

خورشید

 امضای خداوند است بر حاشیه آسمان به دلیل یکرنگی آسمان!


نويسنده: سحر مورخ: شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 در ساعت: 9:54
|+|
میزبان...

کویر با همه نداری هایش میزبان سادگی ویک رنگی هاست!


نويسنده: سحر مورخ: شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 در ساعت: 9:45
|+|
اعتماد...

به خنده که شاید درد خنده ای بیش نباشد

به گریه که شاید اشک تمساحی نباشد

به صدا که شاید انعکاسی بیش نباشد

به نگاه که شاید اتفاقی بیش نباشد

به وفا که شاید سرابی بیش نباشد

به تپش که شاید تکراری بیش نباشد

به چشم که شاید اشتباهی بیش نباشد

به اعتماد که شاید رهگذری بیش نباشد

وخلاصه به هیچ که شاید هیچی بیش نباشد

اعتماد نکن...!


نويسنده: سحر مورخ: شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 در ساعت: 9:28
|+|
...

یه کهکشون یه آسمون یه تیکه خاک یه چیکه خون!

قصه تلخ مردن تولد دوبارمون     آهای خبر...!

تو شهر شب ستاره هارو میفروشن

یه عده تشنه گناه دارن خدارو میفروشن...!


نويسنده: سحر مورخ: شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 در ساعت: 9:11
|+|

تا که بودیم نبودیم کسی     کشت ما را غم بی نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند     خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست    نه در آن وقت که اقبال شکست......؟


نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 12:10
|+|
ناله

خدایا

چرا باید یه آدم اینقدر بدبخت باشه که هر چی بدبختیه مثل اوار رو سرش خراب بشه مگه تو کتابت نوشته نشده که بین همه با عدل و حساب شده داوری میکنی پس کو این داوری ما که ندیدیم اگه واقعا داوری هست چرا برای ما نیست ؟

ما هیچی که نباشیم کم کمش یه موجود زنده که هستیم اندازه یه موجود زنده هم که برام ارزش قائل بشی ممنونتم

کاش لااقل گهگداری یه نیم نگاهی هم به ما می نداختی

من که دیگه بریدم.................


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 17:35
|+|

 

چه کسي ميداند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟

 

چه کسي ميداند که تو در حسرت يک روزنه، در فردايي؟

 

پيله ات را بگشا ...

 

تو به اندازه‌ي يک پروانه زيبايي


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 در ساعت: 12:49
|+|
امید بزرگ

 

همه چیز را به باد دادم، همه دارو ندارم را:

برایم دیگر هیچ نمانده است

مگر تو، ای امید بزرگ

 

نیچه


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 در ساعت: 12:44
|+|
خوب!
سلام

خداحافظ!

دیگر برای تو که زنده تر از مایی

برای آدم هایی که از جنس دیوارهای سنگی هستند

حرفی ندارم

نمی خواهم آزارشان بدهم

بگذار تا به آنچه که خو گرفته اند زندگی کنند

برای آنها چه فرقی می کند

که از این سرمای ناروای زمستان نگاه ها

دلی بلرزد

همان بهتر نباشی و دق نکنی

برای آن هایی که بسیار بسیار تر خوش بخت ترند

برو

برو که در این دو وجب خاک خدا

جایی برای تو نیست که باشی!

خوب!


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 در ساعت: 12:29
|+|
زمانی ....

زمانی در بودنت وزمانی در نبودنت با سیاهی جشن می گیرم

اما دیگر بس است شعله شدن برای شمعی که اعتقادی به نور ندارد


نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 در ساعت: 12:10
|+|
قلب شکسته

کهنه فروش داد میزد.................اسباب کهنه می خریم .................چراغ شکسته می خریم ..............بی اختیار داد زدم....................کهنه فروش قلب شکسته می خری !


نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 در ساعت: 13:10
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
BLOGFA & داریوش قالبساز &

">